خواستم یه کم از بحث سربازی بیام بیرون اما نشد.چند روزه زیاد درمورد جونگی نوشتن پس بیشترش رو تو این پست میزارم .عصبانی نشین وقت واسه عکس و کلیپ های قدیمی زیاده .
یه عکس از شاه بلوط خودمون :

FEELINGS ON LAST DOCENT
18 آگوست
سوال: امروز که اخرین روز موزه برای شماست چه حسی داری؟
جونگی: بله.این منو یاد اولین روز کار در اینجا می ندازه. یکی اومد و یه کتاب قطور به طرف من انداخت و گفت باید تو 2 روز همشو حفظ کنی.
من گفتم: این چیه؟ واسه چیه؟
بعد کسی که تو موزه کار می کرد و اومد و جواب داد.
من
شروع کردم به جستجوی اسم موزه در نت . اونها از من می خواستن فقط تو 2 روز
خودمو اماده کنم اونم برای راهنمای موزه شدن. این واقعا زیاد بود و من رو
عصبانی کرد.
راهنمای
موزه بودن کار حرفه ایه. و اطلاعات زیاد می خواد تا بتونی جواب سوالها رو
بدی . اونها چطور از من می خواستن که انقدر بی مقدمه اینکار رو بکنم؟
من یکم باهاشون بحث کردم اما چون این دستور بود پس باید خودم رو تو این 2 روز آماده می کردم.
اولا
هیچی نفهمیدم. من اطلاعات خودم رو از جنگ و بقیه اطلاعات درمورد موزه رو
داشتم اما کم کم تونستم بفهمم . برام جالب شد. هر بار که درمورد آدمهای
دیگه می خوندم چیزهای بیشتری یاد می گرفتم.
من زمانهای پرمعنایی رو برای بدست اوردن اطلاعات اونها گذروندم و یه حس افتخار و پر بودن بهم دست داد.
این حدود 1 ماه و نیم شد درسته؟زمان زیادیه.
تو
مراسم شصتمین سالگرد گرامیداشت جنگ من اروز کردم موزه زمانی رو برای من و
شما بزاره تا بتونم براتون امضا کنم . خوشحالم که موفق شدم پس بریم برای
این مراسم.
نوشته های طرفدارا در موزه قسمت 9
وقتی جونگی خواست کارش رو شروع کنه میکروفن مشکل داشت پس جونگی میکروفن رو به کارمندای موزه داد و گفت همینطوری حرف می زنم.
طرفدارا خوشحال شدن. اون صداش رو بلندتر کرد هنوز یه کم گرفتگی تو صداش بود (به خاطر سرماخوردگی) اما صداش رو می شد واضح شنید.
طرفدارا گفتن الان خیلی بهتر شد
جونگی هم گفت :واقعا ؟الان بهتره؟
از
اونجایی که بیشتر اعضای گروه غیرکره ای بودند مشکلات هم زیاد بود.امروز
همه توجه ها به مادربزرگ زاپنی بود که نمی تونست کره ای بفهمه اما با خودش
یه کتاب بزرگ آورده بود که سوالهاش رو به کره ای نوشته بود.
هر بار که جونگی می گفت سوالی هست؟ اون دستش رو بالا می کرد و یه سوال از تو کتابش نشون می داد!
مادربزرگ زاپنی همیشه جلو بود و بدترین قسمتش اینجا بود که هر بار که جونگی بهش توضیح می داد و میپرسید فهمیدین؟اون می گفت نه ... نه در کره ای!

اون همینطور در مورد عکسی که به اسم "مادربزرگ و نامه پسرش "بود از جونگی سوال پرسید درحالیکه جونگی قبلا اونو توضیح داده بود.
جونگی واقعا با مادربزرگ ژاپنی به جایی نرسید!
جونگی با چشمای ترسیده به مادربزرگ ژاپنی نگاه می کرد... این خیلی بامزه بود.
من با جونگی چشم تو چشم شدم وقتی که داشت یه عکس خیلی جدی رو توضیح می داد . من کاملا هول شدم. وقتی جونگی پرسید سوالی هست؟ من دستم رو بلند کردم اما نمیدونستم چی بگم بنابرین گفتم : من چینی هستم.
اون لبخند زد و سرش رو تکون داد.
من به چینی گفتم : حالتون چطوره؟ و جونگی هم با لبخند به چینی به من جواب داد.
من خیلی دستپاچه بودم و این اولین باری بود که با جونگی حرف می زدم و اون هم می دونست به خاطر همین پرسید شما خیلی خوب کره ای حرف می زنین.
من گفتم نه .خیلی کم بلدم. بعد دیگه چیزی به ذهنم نیومد و فقط پرسیدم امروز روز آخر کارتونه چه احساسی دارین؟
جونگی گفت :اوه ... این سوال رو باید بزارین آخرش ازم بپرسین.
جواب جونگی با سوالهای بقیه همزمان شد. این یه گفتگوی خیلی کوچولو بود ...چه بد! اما من خیلی خوشحال بودم. باید سوالای بهتری ازش می پرسیدم.
یکی از طرفدارا پرسید چرا اون همیشه کلاه رو سرش هست؟ جونگی هم جواب داد چون من یه سربازم.طرفدارا گفتن پس چرا لی دونگ ووک نمی زاره؟
جونگی گفت چون لی دونگ ووک سرجوخه است و درجه اش از من بیشتره اون می تونه.بعد درجه روی بازوش رو نشون داد و گفت من فقط 1 خط قرمز دارم
یه طرفدار کره ای سوالی پرسید که ربطی به بحثمون نداشت.اون گفت چرا شما همیشه کارمندارو بیرون میکنین وقتی که میخواین تمیزکاری کنین؟
من نتونستم کامل بفهمم جونگی
چی گفت اما اون گفت:چطور می شه تمیزکاری کرد وقتی نشه کسی رو انداخت بیرون
من فقط وقتی بخوام جایی رو تمیز کنم بقیه رو از اونجا می برم بیرون . اما
بوم و لی دونگ ووک ازش می ترسن... (نمی دونم درست معنی کردم یا نه؟!)
با تشکر از مادربزرگ ژاپنی زمان خیلی زود تموم شد.
در آخرین عکس جونگی با همون سرعت همیشگیش حرف زد طوری که حتی طرفدارای کره ای هم مشکل میتونستن بفهمن. جونگی گفت این عکس رو ببینین این ... اون و اونیکی
بعد
یه صدای زنگ اومد من فکر می کردم این زنگ ساعت 12 هست که نشون می ده وقت
تموم شده اما در واقع صدای زنگ موبایل بود. بعد همه شروع کردن به چک کردن
موبایلشون و این موبایل یه دختر ژاپنی بوده اون خودش هم تا یه مدت تشخیص
نداد که موبایلش داره زنگ می خوره.
جونگی گفت : چی؟ ... تو نمی دونی این موبایله توئه؟
موبایل همچنان داشت زنگ می خورد. وقتمون هم داشت تموم می شد جونگی نتونست صبر کنه اون موبایل رو از دختره گرفت . بعد دکمه answer گوشی رو زد و گفت : لطفا بعدا تماس بگیرین.
بعد گوشی رو قطع کرد و به صاحبش برگردوند... این خیلی خیلی باحال بود.
ما هیچکدوممون انتظار این عکس العمل جونگی رو نداشتیم پس همه با صدای بلند گفتیم "واو"
کسی که زنگ زده بود هیچ وقت نمی تونست تصور کنه جونگی قراره جواب تلفنش رو بده. چه خوش شانس !!
در آخر باز با تشکر از مادربزرگ ژاپنی ما تونستیم پلاک جونگی رو هم ببینیم
دینگ دانگ ...وقت تموم شد و این پایان خوش موزه بود.
یه مقاله:
Lee Jun Gi, fans held a free exhibition
یه نمایشگاه عکس به اسم Good & bye boy از 5 سپتامبر در سئول به راه خواهد افتاد.
عکس های منتشر شده و نشده از روز قبل از سربازی جونگی و کوتاه شدن موهاش .
همه بلیط های تئاتر موزیکال در ژاپن (اجرای 3 روزه)خیلی زود توسط طرفداری علاقه مند لی جونگی فروخته شد.
اینم از پرفروش ترین کتابهای عکس . کتاب جونگی اوله همون Good & Bye Boy:

و ... یه خانمی که رستوران کوچیکی نزدیک موزه داره تو سی ورد جونگی پیغام تشکری براش گذاشته و از جونگی به خاطر چند باری که تو رستوران تازه تاسیس این خانم شام خورده قدردانی کرده و گفته باعث دلگرمیش بوده و اون برای همیشه از جونگی حمایت می کنه.
این عکس هم ببینین بامزه است کلیپش رو هم بعدا می زارم
